
..جنبشِ مکتبب تقدیم میکند
ای که لالهی سرخ را با خونت رنگین کردی!
از باغهای جنت به ما میوهها هدیه کردی.
ای که با خندهات شب را به تبعید فرستادی!
آتشِ نومیدی را در دلها خاموش کردی.
ای سرورِ محرومان! ای دلبرِ اشکها!
ای جانانِ مظلوم! ای که به جانها جان دادی.
این امت یتیم است اکنون، بگو سبب فراق چیست؟
چگونه این آتش از سینهها هجرت کند؟
چگونه ماتم نگیرد؟ در فراقت نسوزد؟
تویی که در عصرِ طوفان بر دلِ ما آب پاشیدی.
تو ستارهای در آسمان نبودی، خودِ آسمان بودی!
چه بسیار ثریا که از چشمت به زمین میآمد.
ای امام! تو قبلهی ملکوت بودی،
شیطان بود آن که از سجدهات سر باز زد.
حقیقت چون رحمت از زبانت جاری میشد،
باطل از هیبتِ وجودت نابود میگشت.
چون ذوالفقار برمیکشیدی، شیرِ میدان بودی،
پستترینِ ظالمان هم از دستت رهایی نداشت.
چون روح بر تن دمیده شد، تو نخستین برخاسته بودی،
امانتی که کوهها از آن گریختند، به تو سپرده شد.
چه بسیار کوه که از غم متلاشی گشت،
تو ثابتقدم ماندی، آنگاه که همه از راه بازگشتند.
آنگاه که قرآن بر سرِ نیزهها دیار به دیار میگشت،
علی شدی و با نطقت از اسارت رهاندی.
منبعِ بصیرت بودی، آن دم که عقل و تدبیر رخت بربسته بود،
از کورانِ دو عالم، چشمانی بینا پدید آوردی.
با صیحهای به عالمِ خاموشی پایان دادی،
کاخها که فروریختند، زندگی از زمین سبز شد.
در برابرِ حزبالشیطان مردانه به میدان آمدی،
میلیونها حزبالله از مکتبِ تو روییدند.
شجاعتت از عصرِ معصومان به ما رسیده بود،
در تمامِ عمر از ذلتی که تحمیل میشد، معصوم ماندی.
ای امام! طبیبِ انسانی بودی که جان میکَند،
چون مفتونِ تو گشت، از آن علت آزاد شد.
آن بعل و لات و منات و عزی که پرستیده میشدند،
تبرِ دستانت بر گردنِ همهشان فرود آمد.
آن که خونِ کودکان مینوشید و گوشتشان میخورد،
تویی که جگرش را برکشیدی و از جا کندی.
تفرقه سلاحِ کفر و نفاق است،
با فرمانِ وحدت، آن را ناگهان بیاثر کردی.
دشمنِ ظلمت بودی و بندگانِ دنیا،
شاهدیم که هرگز از عدالتِ الهی منحرف نشدی.
بیباک از سرزنشها، حق را برپا داشتی،
از آن جهالتِ جانی و منافق بازخواست کردی.
تمثالِ شفقت بودی و دلها را ربودی،
ابلیسِ سنگدل را از بهشت راندی.
خردِ نادانان هرگز حکمتت را درک نخواهد کرد،
ما با عشقِ تو از دریای سرخ گذشتیم.
آرامشِ آسمان به سر آمد و رنگش دگرگون شد،
امیدِ ما نورِ توست، ما را از کشتیات محروم مدار.
ما ملتهای مستضعفِ عصرِ نمرودیان هستیم،
بتهایمان را بشکن و از عزتِ خود به ما ببخش.
پس از تو، جهان برای ما معنایی ندارد،
انتقامِ قهرآمیز، دعای قلبی و جانیِ ماست.
سلطنتِ شیطان با خاک یکسان خواهد شد،
و از آن ضربه، «چانهاش در هم خواهد شکست».
ای امام! دوباره چهرهی کودکان خندان خواهد شد،
امید را پیشکش میکنیم و از گزندِ غم میرهانیم.
آنان که بیشرمانه هجوم بردند و گلها را پژمردند،
فریادِ خانههایشان به عرش خواهد رسید.
ما که بر عهدِ خود استوار و قربانیِ راهت هستیم،
ظالم از هر نفسی که میکشد، درد خواهد کشید.
چون «فتاح» بر سرِ دشمن فرود خواهیم آمد،
ارادهی ما از خیبر مژدهها خواهد آورد.
با دردِ خود در زمینِ بیتو بودن قد کشیدیم،
دشمن را از خیال و آرزویش محروم خواهیم کرد.
بنیانِ جهانی نو نهاده خواهد شد،
و تو با غرور از بهشت به ما خواهی نگریست.
( ÜSTAD Enes BUTAN ) استاد انس بوتان



